تبليغاتX
همسفر غریب

همسفر غریب

از نوشتن  خسته شدم ...

نوشتن واسه آدمای بی معرفتی که:

                    فقط موقعه نیازشون به تو ، لبخند رو لبشونه و

                                                                     کیفشون کوکِ کوکِ

     

 اما وقته نیاز تو به اونها خیلی راحت به تو پشت می کنن و...............

 

انگار نه انگار و مصداقه این جمله میشن که:       

                                                      هرگز نبودی آشنا

خدا... ن...گ...ه..د..ا.رررررررررر

 

 

 

 

   به نام هستی بخش بی  همتا

 

  محبوب مهربانم

                        ای هستی من :

 

 به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق،برتر است .  

 

(میدونی چرا دوست داشتن از عشق برتر است ؟؟؟؟؟)

 

 به خاطر بسپار  :

 

عشق ،در غالب دل ها ،در شکل و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات ،حالات و مظاهر مشترکی است. اما دوست داشتن درهر روحی ،جلوه ای خاص ِخویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها هر کدام رنگ ،ارتفاع ،بُعد ،طعم و عطری ویژه خویش دارد می توان گفت که به تعداد هر روحی ،دوست داشتني هست.

     

 

        و اما داستان زیبای اویس ...با چشمانی قرنی ....(آره درست گفتی اویس قرنی )

دوست داشتن آبي رنگه....

 

اویس ،جوانی از اهل یمن بود .

او بدون این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم )را ببیند به ایشان ایمان آورد . 

 

وی همواره مشتاق دیدن پیامبر بود  ولی موفق به دیدن ایشان نشد . یک بار هم برای دیدار، به مدینه آمد ،

رسول خدا (صلی الله علیه و  آله و سلم ) در مدینه نبود و ناچار شد به سرعت به شهر خود باز گردد . زیرا

مادر پیر و سالخورده ای داشت و خود را وقف نگهداری او کرده بود.

 

عشق و ارادت اویس به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم ) بسیار قوی بود . رسول خدا نیز به ایشان

محبت داشت و گاه می فرمود رایحه ی بهشت را از یمن استشمام می کنم .

 

اویس  از همان دور توسط رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم )تربیت شد  وبه درجات بالایی از کمال

رسید .

 

پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) خدمت امام علی (علیه السلام ) رسید و از یاران با

اخلاص ایشان شد و بالاخره در جنگ صفین به شهادت رسید . 

 

دوست خوبم : بدانکه ما هم میتوانیم از دور با قلبي مملو از دوستي و عشق

 

در دامان پر مهر آنها تربیت شویم ...........نظر تو چیه؟؟؟؟؟ همسفر حرفهایت را میشنود!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:10  توسط زهرا الحسناء  | 

سلام ...سلام به همه نوروزی هاعزیز ایرونی ... سال نو همتون مبارک ...با آرزوی بهترین ها .....این متن زیبا تقدیم شما  : 
 
 
 شيشه ي عطر بهار لب ديوار شکست
 
وهوا پر شد از بوي خدا .
 
 همه جا آيات اوست.
 
ديدنش آسان است.
 
سخت آن است نبيني او را....                                       
 
 
 
 
خدا و كودک
 
 
 
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
 
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
 
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات  دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
 
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
 
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود
 
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را ...
 
*** مـادر***
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:7  توسط زهرا الحسناء  |